|
صبح هفتم خرداد ماه با 2 خودرو سفر به يادماندني خود را به قلب رشته كوه هميشه پابرجاي زاگرس آغاز نموديم. مسير حركت خود را از سمت سميرم انتخاب كرده تا از زيباهايي راه نيز استفاده بريم. زيباييهاي سفر به تدريج از نزديكي هاي سميرم خود را به ما نشان داد. پوشش گياهي علفزارهاي سرسبز كم كم جايگزين درختزارهاي بينظير بلوط گرديد كه اين درختزارها با پيش رفتن در مسير به جنگلهايي پر درخت بدل شد. بافت گياهي و غير گياهي بسيار متنوع منطقه آدمي را به وجد ميآورد به گونهاي كه هيچ دو منظره مشابه در طي مسير مشاهده نميكرديم. اما آنچه كه مرا به هيجان آورده بود، انبوه درختان زيباي بلوط بود، درختاني كه زيباييشان همواره الهام بخش هنرمندان بزرگ بودهاست.
شهر ياسوج نه به خاطر درختان فراوانش كه به خاطر آبشارهاي خروشانش، زبانزد است. برنامه سفر ما هم بر ديدن آبشارها ريخته شده بود. روز نخست را به ديدن آبشارهاي ياسوج و مارگون اختصاص داديم. آبشار ياسوج كه كنار خود شهر قرار دارد، پذيراي مسافرين بسيار بود. خنكاي آب آن مثال نا زدني بود و زيبايي آن نا گفتني.
پس از بازديد آبشار ياسوج، راهي آبشار مارگون كه در 40 كيلومتري شهر است، رهسپار شديم. نزديك غروب آفتاب به آبشار رسيديم، اما چه زيبايي خيره كنندهاي؛ من تاكنون چنين عظمتي را نديده بودم. آبشار هچمون اشكي زلال از چشم سرمه سود كوهي صاف بيرون ميزد و ناخودآگاه دل هر عاشقي را با خود همراه ميساخت. دوربين عكاسيام نيز همچون خودم مدهوش اين زيبايي شده و توان خود را باخته بود. عكسهاي بسياري گرفتم، اما هيچ دوربين و هيچ عكاسي قدرت به تصوير كشاندن اين زيبايي آميخته به زمان را ندارد.
شب را در كنار آبشار اتراق كرديم، و شبي بي نهايت سرد را به صبح رسانديم. صبح بارديگر براي ثبت لحظههاي فراموش ناشدني آبشار به ديدن آن رفتيم، اما غير از ما رنگين كمانهاي فراواني هم به ديدن آبشار آمده بودند و همچون عاشقاني بر گرد معشوق خود ميرقصيدند.
پس از چندي راهي آخرين بخش سفر خود، يعني ديدار با قله جاويدان دنا، شديم. بهترين مكان براي زيارت دنا منطقهاي است به نام سيسخت كه در 50 كيلومتري شمال ياسوج قرار گرفته است. در راه به گروهي عشاير برخورديم و ساعتي را به ميهمان آنان گذرانديم، ساعتي پر از آرامش كه مطمئن هستم در عمر ما ثبت زماني نخواهد گرديد.
زيبايي منطقه سيسخت زبان زد همگان است ولي زيباي مسير رسيدن تا آنجا نيز كمي از آن ندارد. نهايت زيباييهاي جنگلهاي بلوط و مرغزارهاي مخملين زاگرس را ميتوانستيم ببينيم. در كنار جاده پر بود از چشمههاي سرد و زلال. در نهايت در كنار يكي از آنها كه به چشمه ميشي مشهور بود توقف كوتاهي كرديم. سردي آب آن بقدري زياد بود كه بيش از چند ثانيهاي نميتوانستيم آب آن را در تماس با بدن خود تحمل كنيم. در نهايت ساعت 2 بعدازظهر به منطقه سيسخت رسيديم. هنوز براي ديدار با قله دنا زود بود، بايد خان طاقت فرسايي ديگر را ميگذرانديم؛ يك كوه نوردي كوچك در زير آفتاب تيز ارتفاعات بالا. سرانجام پس از نيم ساعت به درياچهاي در ميانهي قلههاي سربه فلك كشيده زاگرس رسيديم، جايي كه قله اسطورهاي دنا با هيبت برف گرفتهي خود، در حالي كه بازتاب تصويرش در آب درياچه زيبايي پر هيبتش را دو چندان ميساخت، خودنمايي ميكرد. آدمي از ديدن اين عظمت بر جاي خود ميخكوب ميگشت و بياختيار در ستايش آفرينندهاش به سجده ميافتاد. در اينجا بود كه مقداري از حس غرور آناني كه به بلندترين قلهها ميروند و زبوني انسان و عظمت آفرينشگر را با تمام وجود ميبينند، در خود يافتم. چه بسيار زيبا بود، فقط همين....
غروب همان روز كارنامهي سفر خود را بستيم و با كوله باري از خاطره و تجربه، راهي اصفهان شديم. حال ديگر شمال براي من اسطوره زيباييهاي طبيعي سرزمين ايران نيست. به اميد خدا در ارديبشت ديگر برنامهاي يك هفتهاي را به صورت حرفهاي تر و موشكافانهتر، جهت عكاسي و نقاشي، براي سفر به استان كهگيلويه خواهم داشت.
|