|
نام آلاشت براي تمام ايرانيان نامي آشناست؛ نامي كه با نام رضا شاه پهلوي و خاندان وي، پيوند خورده است. داستانهاي زيادي راجع به اين شهر شنيده بودم، در مورد زيباييها و مردم باصفايش، در مورد تاريخ و استعدادهاي نهفتهاش. پس از جايگيري در محل اسكانم كه يكي از سوييتهاي شهرداري آنجا بود به گشتي در شهر و بررسي منطقهي آنجا پرداختم. آسمان صاف و آفتابي بود. دماي رنگ آسمان چيزي در حدود 6000 كلوين به نظر ميرسيد، يعني آبي آبي. براي هدفي كه مرا به آنجا آورده بود گشتي در منطقه كوهستاني غرب زدم. از دور هجمهي ابرهاي بارانزا كه از كوههاي غربي به سمت ما سرازير بودند، منظرهاي زيبا و نااميد كننده به وجود آورده بود. ميدانستم كه امروز يا فردا باران شديدي خواهد باريد. البته در اين فصل سال ابرها در ارتفاعي پايينتر از 2000 متر شكل ميگيرند و اين مسئله مرا اميدوار ميكرد. بعدازظهر ساعت 5 تودهي ابر سفيدي از پايين دره به سمت بالا آمد و شهر را يكپارچه در مه غليظي فرو برد. اين مه تا شب ادامه داشت. دم غروب در مه گرفت شهر قدمي زدم. ذرات سرد بخار آب گونههايم را نوازش ميداد. بيش از 2 متر جلوام پيدا نبود ولي با جدولهاي كنار خيابان مسير خود را پيدا ميكردم. شب شد و من به سختي راه خود را به سوييت محل اقامت پيدا نمودم.
ساعت 10 شب مه ناپديد گرديد و آسمان به حالت نيمه ابري درآمد. ستارهها در آسمان پيدا شدند و اميد من به برنامه رويت هلال بيشتر گرديد. ولي باز ساعت 11 شب تودهي ابري سفيد از ميان دره اسرار شهر، همچون ديوي سپيد به پرواز درآمد و شهر را در آغوش لطيف خود گرفت. تا صبح چشم بر هم نگذاشتم، به اين اميد كه شايد اين مه نيز از بين برود، ولي تا ظهر روز بعد شهر به اين ديو سپيد تن در داد.
صبح زود، پيش از طلوع آفتاب باز راهي شهر شدم. اين هوا و اين منظره خواب را از سرم ربوده بود. شهر در ميان اين لحاف شيري رنگ چهرهي ديگري به خود گرفته بود. فرصت را مناسب ديدم تا شهر را از نزديك بررسي بشتري كنم. بافت شهري شهر آلاشت براي من جالب بود. اين بافت نه به شهرهاي شمالي كشور ميمانست و نه به بافت شهرهاي حاشيهي كوير. در اينجا من هم معماري درونگراي گرم و خشك را ميديدم و هم معماري برونگراي معتدل و مرطوب را؛ خانههايي با ايوانهاي بزرگ كه به يك حياط مركزي منتهي ميشد. خانههايي كه به كمال به شيوهي حياط مركزي ساخته شده بودند نيز از قاعدهي آن پيروي نميكردند. چيزي منحصر به خود بودند شبيه به خانههاي سنتي گرگان. كوچههاي تنگ نشان از سرماي طاقت فرساي زمستاني داشت. كوچهها هركدام خود دنيايي را در خود پنهان كرده بودند. وقتي وارد كوچهاي ميشدي در برابر وسوسهي به پايان رساندن آن و كشف دنيا پشتش نميتوانستي دوام بياوري. وارد شدن به كوچهها همانا و وسوسهي گشت چند ساعته همانا. در اينجا بود كه صحبتهاي استاد گرانمايهام دكتر "تيموري" را به خاطر مياوردم؛ پرسپكتيو، گشودگي و و عدم هم محوري گذرها، موفقيت يك طراحي شهريست. در اينجا اين سه اصل را به وضوح ميديدم. شهري كه كه بدون معماران صاحب عنوان ساخته شده بود. كوچهها هويت خود را داشتند و با ديوارهاي قطور كاهگل و سنگي از خانهها جدا ميشدند. از بام كوچههاي بافتهاي كوهستاني همچون ماسوله و ابيانه خبري نبود. چيزي به نام بن بست وجود نداشت و تمامي كوچههاي به هم مرتبط بودند. ناممكن بود كه بتواني كوچه و منظرهاي مشابه ببيني. افسوس كه سياستهاي غلط و ساخت و سازهاي بيرويه در حال نابود كردن محيط و بافت شهري آلاشت است و شايد آنچه كه من امروز ديدم، افسانهاي شود نوشته بر كتابهاي تاريخي.
 «اسكيس از يكي از خانههاي قديمي آلاشت (قلم و مركب)»
بارندگي شديد مرا مجبور به باز گشت به محل اقامت كرد. بارندگي آنجا نيز جالب بود؛ باران با شدتي زياد بر سر و روي من ميريخت در حالي كه دو قدم جلوتر اثري از ريزش باران نبود. تازيانههاي رعد و برق نه بالاي سرم كه در مقابل و زير پايم زورنمايي ميكردند. ظهر مه از بين رفت ولي آسمان همچنان ابري بود. بستري پنبهاي از ابر سپيد، دره مقابل شهر را فرش كرده بود. زيبايي خيره كنندهاي بود. باز هم مه و باران ما را تا شب بدرقه كرد.
بدليل وضعيت هوا مجبور به اقامت شبي ديگر در شهر شدم. آخر شب براي قدم زني دوباره به شهر رفتم. اثري از مه نبود ولي هنوز لكههاي ابر در آسمان خودنمايي ميكردند. در خنكاي كوهستاني شب، بر لب سكويي برفراز شهر، به حكومت سكوت بر آن مي نگريستم. اين شب آخري بود كه با اين عروس سپيد پوش ميگذراندم. غمي عجيب در دلم حس ميكردم. گويي اين شهر شهر خودم است و ميخواهم آن را براي هميشه ترك كنم.
صبح زود، باز براي آخرين وداع بالاي بلندترين قسمت شهر كه رصدخانه در آن جا خوش كرده بود رفتم ومنتظر طلوع آفتاب شدم. با طلوع آفتاب شهر نيز بيدار شد و زمان، زمان بازگشت من. خاطره شهر آلاشت هميشه در ذهن من خواهد ماند، همانگونه كه خاطره روز اول مدرسهام. مطمئنم كه اين آخرين باري نخواهد بود كه به اين شهر سفر كردهام. روزي دوباره باز خواهم گشت تا با اين دوشيزهي سپيد پوش وطنم عشقبازي كنم.
در پایان بر خود لازم می دانم که ازجناب آقای فرهادی، مدیر رصدخانه ی آلاشت به خاطر تمام زحماتی که کشیدند و طعم خوش این سفر را در ذهن من به یادگار گذاشتند، و همچنین شورای شهر و شهرداری آلاشت تشکر کنم.
|