MamboLearn.com
 
 
Home arrow صفحه اصلی arrow نوشته‌ها arrow آلاشت ، هلال ماه و من بهت زده
آلاشت ، هلال ماه و من بهت زده ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده سعيد   
1388/07/04 ساعت 14:26:00
 images/stories/alasht2_haftorang.jpg

 

"تلق تولوق... تلق تولوق...." در فكر برنامه‌ي فردا بودم .... "تلق تولوق... تلق تولوق..." آيا وضعيت آب و هوا با من يار خواهد بود "تلق تولوق... تلق تولوق..." صداي سوت قطار رشته‌ي افكارم را پاره كرد "تلق تولوق... تلق تولوق..." حركت گهواره‌ مانند قطار مرا به خوابي عميق فرو برد. از خواب پريدم... بدنم خيس عرق شده بود از كوپه بيرون آمدم و مقداري قدم زدم. تكيه داده و به منظره شب گرفته‌ي بيرون نگاه كردم. در سوسو‌هاي نور قطار درختان و صخره‌هاي نم زده بيرون پيدا بود. بوي لطافت باران داخل قطار نيز به مشام مي‌رسيد. قطار وارد تونل شد؛ پس از بيرون آمدن قطار چراغ‌هاي روستايي در زير پايم پيدا گرديد. نگاهم را عميق‌تر كردم بله خودش بود داشتم از روي پل تاريخي ورسك رد مي‌شدم. پلي كه يكي از شاهكارهابي برجاي مانده در ايران است. اگر چه چيز زيادي پيدا نبود ولي تصورش هم مرا به هيجان مي‌آورد. دوباره قطار وارد تونل شد و من وارد افكارم.

 بيش از 10 سال است كه براي شكار هلال ماه‌هاي گريزپا هر بار به نقطه‌اي از اين كشورسفر مي‌كنم. هر سفر براي من تجربه‌ايست نو و لذتبخش. هلال ماه شوال امسال نيز تجربه‌اي نو و شيرين براي من بود، تجربه‌اي كه هرگز از دفتر خاطرات زندگي‌ام پاك نخواهد شد.

داشتم خود را براي برنامه‌ي هلال اين ماه آماده مي‌كردم كه خبري مبني بر سفري متفاوت به من داده شد. اين بار به دعوت رصدخانه‌ي شهر آلاشت راهي شهري ميان زمين و آسمان مي‌شدم. برنامه‌ي سفر من از روز پنج شنبه 26 شهريورماه آغاز شد. بعدازظهر پنج شنبه با پروازي بيادماندني با يك هواپيماي فوكر 100 خود را به تهران رساندم؛ بيادماندني از اين لحاظ كه نمي‌دانم به چه دليلي هواپيما سالم برخواست و سالم به زمين نشست. پس از رسيدن به تهران خود را بي درنگ به ايستگاه راه‌آهن رساندم و منتظر قطار 10 شب تهران-ساري شدم. در تهران بارندگي خوبي وجود داشت. بوي نم باران بعد از مدتها به مشامم مي‌رسيد. خبرها حكايت از بارندگي در شمال كشور مي‌كرد. اين خبر خوبي براي من نبود چرا كه برنامه‌ي من نياز به آسماني صاف و آفتابي داشت. پس از راه افتادن قطار بر روي تختم دراز كشيدم و در افكارم غوطه ور شدم.

یادداشت

ساعت 4:30 بود كه در ايستگاه شهر زيرآب پياده شدم. هوا بسيار خنك و لطيف بود. باران نمي‌باريد ولي همه جا نمناك بود. در سالن انتظار ايستگاه منتظر ماندم تا هوا روشن شود. وقتي هوا روشن شد منظره مه پيچيده‌ي بيرون طراوت خاصي به من بخشيد. تازه فهميده بودم كه به شمال كشور پا گذاشته‌ام. تصميم گرفتم تا قبل از رفتن به آلاشت در شهر زيرآب قدمي بزنم. شهر زيبايي بود بخصوص كه شب قبل بارندگي زيادي در آن شده بود.

ساعت 9 صبح با سرويس عمومي شهر آلاشت كه يك ميني‌بوس قديمي قرمز رنگ بود به سمت شهر براه  افتادم. جاده پيش رو همچون ماري مترصد در لابلاي كوه‌ها پيچ و تاب خورده بود. سفر در اين جاده با مسافرين محلي آن حسي خوشايند داشت. انرژي مثبت اين روستاييان خوش سيرت مرا هم سرشار مي‌كرد. مسافرين بدون توجه به غربت من به زبان محلي خود صحبت مي‌كردند كه گهگداري در مورد من نيز گفتگوهايي انجام مي‌داند. اين را حس مي‌كردم. سرانجام ساعت 11:30 وارد شهر افسانه‌اي آلاشت شدم.
 images/stories/alasht1_haftorang.jpg
 

نام آلاشت براي تمام ايرانيان نامي آشناست؛ نامي كه با نام رضا شاه پهلوي و خاندان وي، پيوند خورده است. داستان‌هاي زيادي راجع به اين شهر شنيده بودم، در مورد زيبايي‌ها و مردم باصفايش، در مورد تاريخ و استعدادهاي نهفته‌اش. پس از جايگيري در محل اسكانم كه يكي از سوييت‌هاي شهرداري آنجا بود به گشتي در شهر و بررسي منطقه‌ي آنجا پرداختم. آسمان صاف و آفتابي بود. دماي رنگ آسمان چيزي در حدود 6000 كلوين به نظر مي‌رسيد، يعني آبي آبي. براي هدفي كه مرا به آنجا آورده بود گشتي در منطقه كوهستاني غرب زدم. از دور هجمه‌ي ابرهاي باران‌زا كه از كوه‌هاي غربي به سمت ما سرازير بودند، منظره‌اي زيبا و نااميد كننده به وجود آورده بود. مي‌دانستم كه امروز يا فردا باران شديدي خواهد باريد. البته در اين فصل سال ابرها در ارتفاعي پايين‌تر از 2000 متر شكل مي‌گيرند و اين مسئله مرا اميدوار مي‌كرد. بعدازظهر ساعت 5 توده‌ي ابر سفيدي از پايين دره به سمت بالا آمد و شهر را يكپارچه در مه غليظي فرو برد. اين مه تا شب ادامه داشت. دم غروب در مه گرفت شهر قدمي زدم. ذرات سرد بخار آب گونه‌هايم را نوازش مي‌داد. بيش از 2 متر جلوام پيدا نبود ولي با جدول‌هاي كنار خيابان مسير خود را پيدا مي‌كردم. شب شد و من به سختي راه خود را به سوييت محل اقامت پيدا نمودم.

ساعت 10 شب مه ناپديد گرديد و آسمان به حالت نيمه ابري درآمد. ستاره‌ها در آسمان پيدا شدند و اميد من به برنامه رويت هلال بيشتر گرديد. ولي باز ساعت 11 شب توده‌ي ابري سفيد از ميان دره اسرار شهر، همچون ديوي سپيد به پرواز درآمد و شهر را در آغوش لطيف خود گرفت. تا صبح چشم بر هم نگذاشتم، به اين اميد كه شايد اين مه نيز از بين برود، ولي تا ظهر روز بعد شهر به اين ديو سپيد تن در داد.

صبح زود، پيش از طلوع آفتاب باز راهي شهر شدم. اين هوا و اين منظره خواب را از سرم ربوده بود. شهر در ميان اين لحاف شيري رنگ چهره‌ي ديگري به خود گرفته بود. فرصت را مناسب ديدم تا شهر را از نزديك بررسي بشتري كنم. بافت شهري شهر آلاشت براي من جالب بود. اين بافت نه به شهرهاي شمالي كشور مي‌مانست و نه به بافت شهرهاي حاشيه‌ي كوير. در اينجا من هم معماري درونگراي گرم و خشك را مي‌ديدم و هم معماري برونگراي معتدل و مرطوب را؛ خانه‌هايي با ايوان‌هاي بزرگ كه به يك حياط مركزي منتهي مي‌شد. خانه‌هايي كه به كمال به شيوه‌ي حياط مركزي ساخته شده بودند نيز از قاعده‌ي آن پيروي نمي‌كردند. چيزي منحصر به خود بودند شبيه به خانه‌هاي سنتي گرگان. كوچه‌هاي تنگ نشان از سرماي طاقت فرساي زمستاني داشت. كوچه‌ها هركدام خود دنيايي را در خود پنهان كرده بودند. وقتي وارد كوچه‌اي مي‌شدي در برابر وسوسه‌ي به پايان رساندن آن و كشف دنيا پشتش نمي‌توانستي دوام بياوري. وارد شدن به كوچه‌ها همانا و وسوسه‌ي گشت چند ساعته همانا. در اينجا بود كه صحبت‌هاي استاد گرانمايه‌ام دكتر "تيموري" را به خاطر مي‌اوردم؛ پرسپكتيو، گشودگي و و عدم هم محوري گذرها، موفقيت يك طراحي شهريست. در اينجا اين سه اصل را به وضوح مي‌ديدم. شهري كه كه بدون معماران صاحب عنوان ساخته شده بود. كوچه‌ها هويت خود را داشتند و با ديوارهاي قطور كاهگل و سنگي از خانه‌ها جدا مي‌شدند. از بام كوچه‌هاي بافت‌هاي كوهستاني همچون ماسوله و ابيانه خبري نبود. چيزي به نام بن بست وجود نداشت و تمامي كوچه‌هاي به هم مرتبط بودند. ناممكن بود كه بتواني كوچه و منظره‌اي مشابه ببيني. افسوس كه سياست‌هاي غلط و ساخت و سازهاي بي‌رويه در حال نابود كردن محيط و بافت شهري آلاشت است و شايد آنچه كه من امروز ديدم، افسانه‌اي شود نوشته بر كتاب‌هاي تاريخي.

                              images/stories/alasht_sketch_haftorang.jpg
                                            «اسكيس از يكي از خانه‌هاي قديمي آلاشت (قلم و مركب)»

بارندگي شديد مرا مجبور به باز گشت به محل اقامت كرد. بارندگي آنجا نيز جالب بود؛ باران با شدتي زياد بر سر و روي من مي‌ريخت در حالي كه دو قدم جلوتر اثري از ريزش باران نبود. تازيانه‌هاي رعد و برق نه بالاي سرم كه در مقابل و زير پايم زورنمايي مي‌كردند. ظهر مه از بين رفت ولي آسمان همچنان ابري بود. بستري پنبه‌اي از ابر سپيد، دره مقابل شهر را فرش كرده بود. زيبايي خيره كننده‌اي بود. باز هم مه و باران ما را تا شب بدرقه كرد.

بدليل وضعيت هوا مجبور به اقامت شبي ديگر در شهر شدم. آخر شب براي قدم زني دوباره به شهر رفتم. اثري از مه نبود ولي هنوز لكه‌هاي ابر در آسمان خودنمايي مي‌كردند. در خنكاي كوهستاني شب، بر لب سكويي برفراز شهر، به حكومت سكوت بر آن مي نگريستم. اين شب آخري بود كه با اين عروس سپيد پوش مي‌گذراندم. غمي عجيب در دلم حس مي‌كردم. گويي اين شهر شهر خودم است و مي‌خواهم آن را براي هميشه ترك كنم.

صبح زود، باز براي آخرين وداع بالاي بلندترين قسمت شهر كه رصدخانه در آن جا خوش كرده بود رفتم ومنتظر طلوع آفتاب شدم. با طلوع آفتاب شهر نيز بيدار شد و زمان، زمان بازگشت من. خاطره شهر آلاشت هميشه در ذهن من خواهد ماند، همانگونه كه خاطره روز اول مدرسه‌ام. مطمئنم كه اين آخرين باري نخواهد بود كه به اين شهر سفر كرده‌ام. روزي دوباره باز خواهم گشت تا با اين دوشيزه‌ي سپيد پوش وطنم عشقبازي كنم.

در پایان بر خود لازم می دانم که ازجناب آقای فرهادی، مدیر رصدخانه ی آلاشت به خاطر تمام زحماتی که کشیدند و طعم خوش این سفر را در ذهن من به یادگار گذاشتند، و همچنین شورای شهر و شهرداری آلاشت تشکر کنم.

 images/stories/alasht3_haftorang.jpg
«مسجد آلاشت اثر استاد لرزاده ساخته شده به سال 1356»

لينك عكس‌هاي آلاشت

یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده حاج نوید صلواتی / در تاریخ 1388/07/06 ساعت 13:29:29
سلام سعید جان 
به به عجب حس خوبی به بنده دست داد از این تعاریف زیبایت . واجب شد یکبار به اتفاق بریم اونجا ولی با هواپیما نمیریما!! 
واقعا لذت بردم و خوش به حالتان که فرصتی به شما دست می دهد و از زیبایی هیئت و کاینات بهترین لذت را ببرید... 
عکسها هم که دگر زیبایی خود را دارد در کنار عکس خودتان 
 
به خاطر لطفی که داشتی یک دنیا ممنونم 
شاید نیچه جزو فلاسفه مورد قبول بنده نباشد ولی از سخنان زیبایش که نمی توان لذت نبرد!! 
با تقدیم احترامات فراوان 
تا بعد 
بدرود 
 
----------------------------------------- 
 
سلام نويد جان عزيز 
از لطفت خيلي ممنونم. يادت باشه قول دادي. مطمئنم با آدم خوش سفري مثل تو بدترين جاي دنيا هم خوش مي‌گذره چه برسه به آلاشت. اگه واقعن هستي من تصميم دارم اواخر زمستون برم اونجا خيلي زيباست. مطمئنم مثل يونان و خيلي ديگه از كشورهايي كه رفتي تجربه‌ي نويي خواهد بود.

نویسنده در تاریخ 1388/07/06 ساعت 13:32:06
آقاي جانقربان رسيدن به خير .من واقعأ نمي دونم چي بايد بگم .واقعأ......... 
با تعاريف شما احساس مي كنم كه من هم در كنار شما به اين سفر رفته ام . قدرت توصيف عجيبي داريد. يكي از دوستان مارا كه بعد از خواندن اين مطالب به گريه انداختيد البته اين دوست مشترك من و همسرم كلأ آدم احساسي هستند اما واقعأ تحت تأثير قرار گرفته بودند .شما از هيچ هنري بي نصيب نيستيد.هر بار زيبايي هايي را با حرفها،عكسها، اسكيس و .... به تصوير مي كشيد كه واقعأ جاي تحسين داره.من و همسرم و دوستان ما همه جوره در كنار شما و حامي شما هستيم و آرزوي موفقيت روز افزون شما را داريم.  
amen 
---------------------------------------- 
 
سلام به دوست خوبم و اون دوست احساساتي شون. از لطف زيادي كه شما به بنده حقير داريد بسيار سپاسگذارم. پيامهاتون من رو به واقع ذوق زده مي‌كنه بازهم از لطفتون بي نهايت سپاسگذارم.  

نویسنده مصطفي فخار fakhar.k@g در تاریخ 1388/07/10 ساعت 07:34:54
سلام 
آقا راستشو بگم حسوديم شد چون ما اينجا تو غبار گير كرديم.اونقدر غبار زياد بود كه كناردستيمون هم به سختي مي ديديم. حداقل شما از طبيعت استفاده كردين (تنها خوري ممنوع) 
شاد و پيروز باشيد 
------------------------------------------ 
سلام مصطفي جان 
والا خيلي دوست داشتم كه تو هم ميومدي. جاتو حسابي خالي كردم. اگرچه هلالي تور نكردم ولي تور چشم انداز زيباي اونجا شدم. به اميد خدا بايد يه برنامه‌ي عكاسي ديپ اسكاي اونجا بگذاريم كه آسمونش خيلي عاليه. يه هماهنگي با مركز بكنيم و با CCD بريم. اين بگذار تو برنامت.

نویسنده خبرنگارافتخاری در تاریخ 1388/07/21 ساعت 18:22:31
می‌بینم که شما هم خیلی سفرنامه‌های خوبی می‌نویسید;) تازه اسکیس هم داره. 
راستی یک غلط خبرنگارانه هم از متن بگیرم. این جمله:"نام آلاشت براي تمام ايرانيان نامي آشناست" غلطه! چون من یک مثال نقضم:دی 
-------------------------------------------- 
سلام 
البته كه به پاي سفرنامه‌هاي شما نمي‌رسه. تازشم غلط نيست الان كه ديگه مي‌شناسيدش. ممنون از اينكه به ما سر زديد.

نویسنده زهرا آلاشتي در تاریخ 1388/07/21 ساعت 18:28:10
سلام آقا سعيد.ممنونم كه به وبم سر زدين و از عكسهام ديدن كرديد. 
سفرنامه ي زيبا و با احساسي نوشتين و اسكيسي كه از خانه اي در آلاشت كشيديد واقعا زيباست.اميدوارم بازهم به اين دوشيزه ي سفيد پوش سفر كنيد. 
موفق باشيد. 
www.zahra-alashtii.blogfa.com 
 
------------------------------------- 
 
سلام به شما كه از اهالي با صفاي آلاشتيد. به خدا خوش به حال شما. من كه غبطه مي‌خورم. من هم اميدوارم باز هم به آنجا سفر كنم نه يك بار كه چندين بار. 
ممنون از پيامتون.
نام شما / ایمیل شما

منوی اصلی
صفحه اصلی وبلاگ
تماس با ما
دوستان هفت اورنگ
سایر منو ها
صفحه اصلي
درباره من
گالري
رويدادها
معمارستان
آرشيو
پيوندها
English Notepads
محبوب ترین ها
بایگانی
مجموعه ها

حاضرین در سایت
5 میهمان حاضرند
Advertisement
     
خروجی سایت

Mambo is Free Software released under the GNU/GPL License.
توسعه یافته توسط تیم مامبولرن
Supported By Offshore Company
MamboLearn.com