MamboLearn.com
 
 
Home arrow صفحه اصلی arrow نوشته‌ها arrow راه کاهکشان
راه کاهکشان ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده سعید جانقربان   
1388/09/12 ساعت 19:25:21
images/stories/Haft_ORang_kah1.jpg
 شامگاهي از شامگاه‌‌هاي تابستان بود و خورشيد دلش نمي‌خواست غروب كند. تمام توانش را به كار گرفته بود تا همچنان به حكومتش بر پهنه‌ي آسمان ادامه دهد. از ظاهر آفتابي‌اش اثري نبود؛ تنها نام خورشيد را به دوش مي‌كشيد؛ بيضي شده بود و سرخ كه ابرهاي زرد، گوشه‌هايي از او را دزديده بودند. سرانجام تاب نياورد و در چشم بر هم زدني به پشت كوه‌ها رفت و آسماني سرمه‌اي، بنفش و نارنجي‌اي را بر جاي گذاشت. اختران يكي يكي بر جاي جاي آسمان رخ نمودند و سوسو زنان بر تارك آسمان نشستند. همه جا تاريك گشت و صداي ناله‌ي غوكان فضا را پر كرد. اهالي ده هر كدام سوي منزل خويش گرفتند و كم كم سكوت بر ده چيره گشت. درتاريكناي كوچه باغ‌هاي اطراف ده صداي خش خش برگ‌هايي كه آرام لبه‌ي خاردار ديوارها را نوازش مي‌داد، حجمشان را به چشمان دل تحميل مي‌كرد. جيرجيركان هم آوايي خود را در پذيرايي از شب آغاز كردند و صداي شرشر جويكي كه زميني را در دوردست از عطش مي‌رهانيد، تنها نواي زندگي بخش آن شب بود. در پايان كوچه باغ‌ها روشنايي‌هاي كم سوي دشت كه از بازتاب نور آفتاب بر پهنه‌ي ارغواني آسمان حاصل مي‌آمد، از هولناكي محيط مي‌كاست. در دوردست‌ها جايي كه كم كمك خطوط ديوار‌هاي باغ‌ها به پهنه‌ي دشتي تيره و بي‌پايان مي‌پيوستند، ناگهان نوري آشكار شد؛ گويي ستاره‌اي بر زمين نشست که چشم هر جنبنده‌اي به آن نور خيره گشت.

 images/stories/Haft_ORang_kah3.jpg

جوان نشست و دستي بر مو‌هايش كشيد. به تنه‌ي درختي كه نردباني به آن تكيه كرده بود و چراغي از آن آويخته بود، تكيه داد و پاهايش را بر زمين دراز كرد. اطلس آسمان شب را در مقابلش گشود و نقشه‌هاي آسمان تابستاني را آورد. به تك تك نشانه‌هاي روي نقشه نگاهي انديشمندانه كرد و سپس به بالاي سرش چشمي انداخت. هر چند آسمان هنوز روشنايي اندكي داشت ولي اختران آنچنان درخشان شده بودند كه گويي آسمان قصد چسبيدن به زمين را داشت. جوان لبخندي زد، چراغ بالاي سرش را خاموش نمود چراغ قوه‌ي نور قرمزش را روشن كرد و به سراغ تلسكوپ آماده به كارش رفت. سر تلسكوپ را چرخاند و به سمت نقطه‌اي از آسمان نشانه رفت، لبخندي از خرسندي زد، نشاني بر كاغذ گذاشت و به بالاي سر نگاهي دوباره انداخت. آسمان تاريك تاريك بود. نقش راه شيري رنگ آسمان چشمانش را زد و او را دچار وحشت نمود. تا به حال چنين درخششي نديده بود. تجهيزاتش را آماده كرد تا از اين چشم انداز دست نيافتني براي خود مداركي دست و پا كند. در ذهنش فخري را كه قرار بود به دوستان رصدگرش بفروشد مجسم مي‌كرد. از اينكه همه را انگشت به دهان خواهد نمود احساس غرور و نخوت مي‌نمود. برنامه زمانبدي شده‌ي بي‌اشكالي را مشخص كرد و باز به سرغ تلسكوپش رفت. آسمان تنها از دريچه‌ي تلسكوپش برايش معنا داشت. به هيچ وجه به خستگي چشمش نمي‌انديشيد و همه محو شفافيت بي مثال آسمان گشته بود.

"M13, M8, M7 و اين هم از M57 ..." ناگهان نوری در چشمانش درخشيد که چشم هر جنبنده‌اي به آن نور خيره گشت. جوان آه غرورانه‌اي كشيد و به آسمان نگاهي نو انداخت. مدتي بي‌حركت ماند. گويي چيزي اورا بر زمين ميخ كوب كرد. لبخند از لبانش محو شد و خيره به آسمان ماند. سكوت همه جا را فرا گرفته بود. صداي خراميدن نسيم خنك شبانگاهي در دشت تنها صدايي بود كه به گوش مي‌آمد. كاغذهايي كه در دستش بودند رها شدند و سوار بر جريان ملايم نسيم به دور دست‌هاي دشت سفر كردند. زمان بازايستاد.

"آه خداي من اين آسمان چقدر زيباست! چه بسيارند اختران تابناك بر پهنه‌ي اين آسمان و فروتنانه به زمينيان چشمك مي‌زنند!......... آه خداي من اينجا جمع اختران اينقدر زياد است كه همچون قطرات آب، ابري بس درخشان را آفريده‌اند!.......... اين راه شيري رنگي كه اينگونه مرا ديوانه‌ي خود كرده را ببين، اين ابر تنها بخش كوچكي از كهكشاني است كه در آن زندگي مي‌كنم، کهکشانی همچون میلیاردها کهکشان دیگر! ...........واي خداي من! نور اين اختران كه به آنها مي‌نگرم حداقل 20 هزار سال در راه بوده‌است تا به من برسد!........... پروردگارا! دارم به چهره‌ي چهل هزار سال پيش اين ابرواره مي‌نگرم!.............. خداوندا! چقدر اين جهان بزرگ است!.............. خداوندا! زمين چقدر ناچيز است!........ خداوندا! خداوندا!......... قطره‌ي آبي فرو افتاد و نور ناهيد درخششي در آن ايجاد كرد كه چشم هر جنبده‌اي به آن نور خيره گشت.
 images/stories/Haft_ORang_kah2.jpg
  يكسال بعد شامگاهي از شامگاه‌‌هاي تابستان بود. خورشيد دلش نمي‌خواست غروب كند ولي در برابر هجمه‌ي آسمان ارغواني تاب نياورد و سر به آستان زمين فرو برد. ستارگان يكي يكي بر جاي جاي آسمان رخ نمودند و سوسو زنان بر تارك آسمان نشستند. همه جا تاريك گشت و صداي ناله‌ي غوكان فضا پر كرد. اهالي ده هر كدام سوي منزل خويش گرفتند و كم كم سكوت بر ده چيره گشت. در پايان كوچه باغ‌ها روشنايي‌هاي كم سوي دشت كه از بارتاب نور آفتاب بر پهنه‌ي ارغواني آسمان حاصل مي‌آمد، از هولناكي محيط مي‌كاست. در دوردست‌ها جايي كه كم كمك خطوط ديوار‌هاي باغ‌ها به پهنه‌ي دشتي تيره و بي‌پايان مي‌پيوستند، نا گهان نوري آشكار شد. گويي ستاره‌اي بر زمين نشست که چشم هر جنبنده‌اي به آن نور خيره گشت. جوان نشست و دستي بر موهاي سرش كشيد. به تنه‌ي درختي كه نردباني به آن تكيه كرده و فانوسي از آن آويخته بود، تكيه داد و پاهايش را بر زمين دراز كرد. اثری از تلسکوپ و ابزارهای ثبت غرور انسانی اش نبود. ديوان شمس را در جلوش گشود و زمزمه كرد:

 

بيگاه   شد    بيگاه   شد   خورشيد   اندر   چاه   شد            خيزيد  اي  خوش  طالعان  وقت  طلوع  ماه شد

ساقي  به  سوي  جام  رو  اي   پاسبان  بر  بام  رو              اي  جان  بي آرام رو كان  يار خلوت  خواه  شد

اشكي كه چشم افروختي صبري ‌كه خرمن سوختي           عقلي  كه  راه  آموختي  در  نيمشب  گمراه  شد

جان‌هاي باطن   روشنان  شب  را  بدل روشن  كنان             هندوي  شب  نعره  زنان كان ترك در خرگاه شد

باشد ز بازي‌ هاي  خوش  بيذوق  رود  فرزين  شود              در  سايه‌ي  فرخ  رخي  بيدق  برفت   و شاه  شد

شب  روح ‌ها  واصل  شود  مقصودها حاصل  شود              چون روز روشن دل شود هر كو ز شب آگاه شد

اي روز چون حشري مگر وي شب شب قدري مگر               يا   چون  درخت  موسيي  كو  مظهر   الله   شد

شب   ماه  خرمن  مي ‌كند  اي  روز  زين بر گاو نه                بنگر  كه  راه  كهكشان  از  سنبله  پر  كاه  شد

در چاه  شب  غافل  مشو  در  دلو گردون دست  زن              يوسف  گرفت  آن  دلو را  از چاه سوي جاه شد

در تيره شب چون مصطفا مي‌ رو طلب مي‌كن  صفا             كان  شه  ز  معراج شبي بي مثل و بي اشباه شد

خاموش  شد عالم  به شب تا چست باشي در طلب           زيرا  كه  بانگ  و  عربده  تشويش  خلوتگاه  شد

                                             اي شمس تبريزي كه تو از پرده‌ي شب فارغي

                                             لا شرقي  و لا  غربيي  اكنون  سخن كوتاه  شد


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده محمد رحیمی در تاریخ 1388/09/19 ساعت 17:27:17
سلام 
سعید جان خیلی خیلی نوشته ات زیباست وصفی ادبی از آسمان شب. 
 
شعر آخر هم حال و هوایی رو که اون شب داشتی برای آدم زنده میکنه 
 
-------------------------- 
سلام محمد جان 
از پیامی که گذاشتی خیلی ممنونم. خودت که استاد شب های عارفانه ی رصد آسمانی.

نویسنده حميدرضا فاردار در تاریخ 1388/09/22 ساعت 10:30:41
آقا سعيد 
اخلاقت كه حرف نداره 
همسفريت كه نگو و نپرس 
نوشته ها و دست به قلمت كه آخرشه 
 
 
جدا لذت بردم و بسيار خوشحال از اينكه چنين دوست بزرگوار و عارفانه ايي داشتيم و خبر نداشتيم  
 
هميشه پيروز  
هميشه موفق 
 
------------------------- 
 
آقا حمید شما نسبت به من خیلی لطف دارید. اینجورا هم که فکر می کنید نیست. من هم از اینکه دوستانی مثل شما دارم خیلی خوشحالم. 
 
پیروز باشید

نویسنده نیما مسیبی در تاریخ 1388/09/22 ساعت 10:35:57
سالام آقای جانقربان ، عرض ارادت بعد از یه مدت طولانی 
داشتم یه چرخی و وبلاگ آقاب مهرانی میزدم که رسیدم به اینجا!  
و یه تصویر جالب دیدم از عقرب که منو یاده عقربی انداخت که چند سال پیش گرفتید. 
رویت هلال بودو بچه های قدیمی جمعشون جمع بود! 
هالا این همون عکسه؟! 
 
----------------------------- 
 
سلام خدمت دوست قدیمی آقا نیما 
بابا حافظه، آره دقیقا خودشه اولین برنامه ی رصدمون توی کوه های قفر بود. یادش بخیر خیلی زود گذشت. 
ممنون که سر زدید.

نویسنده http://salavati.blogfa.com در تاریخ 1388/09/26 ساعت 09:01:18
سلام به دوست خوبم جناب سعید خان عزیز 
شما هم اهل دل هستید و ما نمیدونیما! خداوکیلی این آس هارو رو کن ماهم دوستتون هستیم!! 
خیلی متن زیبایی بود کهکشان آسمان و در آخر یک رویای فوق العاده... 
امیدوارم یک روز بتونم یک رصد جانانه در کنار جنابعالی بر روی آسمان انجام بدهم! 
به خاطر نظر لطفی که داشتین و متن بسیار زیبایی که نوشته بودید یک دنیا متشکرم 
تا بعد 
بدرود 
حاج نوید صلواتی 
 
----------------------------------- 
 
سلام خدمت نوید جان 
از هزاران یک نفر اهل دلند مابقی تندیسی از آب و گلند 
من جزو همون تندیسه هستم. شمایید که یکی از هزارانید. ممنونم به خاطر لطفت. امید به خدا این اتفاق به زودی میافته. من هم خیلی خوشحال خواهم شد.

نویسنده نیما در تاریخ 1388/09/26 ساعت 09:18:35
پس خودشه بابا! 
یادته کلی معطلمون کردی تا این عکس در اومد ! D: 
چه خبر از درس و زندگی ؟  
میگن وضع خراب شده! منتظر کاریکاتوریما...! 
 
-------------------------------------- 
 
بد بود تو اون شب پاک با اون آسمونه بی نظیرش وایستادید و لذت بردید. هوای پاکش با اون نسیم خنکش رو هیچ جای دیگه تجربه نخواهید کرد. شوخی کردم از تو و باقی بچه ها به خاطر معطلی اون شب معذرت می خوام.

نویسنده حمزه صالحی / hamzehsa در تاریخ 1388/09/26 ساعت 09:18:15
سلام عمو سعید 
آقا من چاکرم دربست . . . به خدا این دنیای متاهلی بعضی وقتا آدمُ با خودش ، تو خودش ، برا خودش نگر میداره 
حالا مفصل توضیح میدم ولی اون یک ماهی که تو هم وسطاش اومده بودی تهران ، یه ماهی خیلی بدی بود برام . . . می دیدمت شاید اعصاب تو هم خورد میشد . . . 
الان هوا آفتابیه اما . . . ما هم شدید شرمنده و ارادتمندیم 
در ضمن بی معرفت هم خودتی و جد و آبا . . . نه فقط خودتی ! 
http://hamzehsalehi.persianblog.ir 
 
------------------------------------------ 
 
به به قدم رنجه فرمودید. میگفتید گاوی گوسفندی چیز قربونی میکردیم. نه بابا من این رو شوخی کردم می دونم سرت شلوغه معذرت خواهی از جانب منه. دشمنت شرمنده باشه. 
ممنون از اینکه بهم سر زدی بازهم منتظرم.

نویسنده نیما در تاریخ 1388/10/03 ساعت 22:35:57
نه بابا، 
اتفاقا ارزششو داشت که یه همچین عکسی از توش در بیاد. 
میدونی، منم جات بودم همین کارو می کردم. 
اینا همش خاطرشD: 
 
همین چیزاس که میمونه... 
 
-------------------------------- 
 
بازم به معرفت دوستان قدیم. ممنون از لطفت. 
نام شما / ایمیل شما

منوی اصلی
صفحه اصلی وبلاگ
تماس با ما
دوستان هفت اورنگ
سایر منو ها
صفحه اصلي
درباره من
گالري
رويدادها
معمارستان
آرشيو
پيوندها
English Notepads
محبوب ترین ها
بایگانی
مجموعه ها

حاضرین در سایت
7 میهمان حاضرند
Advertisement
     
خروجی سایت

Mambo is Free Software released under the GNU/GPL License.
توسعه یافته توسط تیم مامبولرن
Supported By Offshore Company
MamboLearn.com