| يكسال بعد شامگاهي از شامگاههاي تابستان بود. خورشيد دلش نميخواست غروب كند ولي در برابر هجمهي آسمان ارغواني تاب نياورد و سر به آستان زمين فرو برد. ستارگان يكي يكي بر جاي جاي آسمان رخ نمودند و سوسو زنان بر تارك آسمان نشستند. همه جا تاريك گشت و صداي نالهي غوكان فضا پر كرد. اهالي ده هر كدام سوي منزل خويش گرفتند و كم كم سكوت بر ده چيره گشت. در پايان كوچه باغها روشناييهاي كم سوي دشت كه از بارتاب نور آفتاب بر پهنهي ارغواني آسمان حاصل ميآمد، از هولناكي محيط ميكاست. در دوردستها جايي كه كم كمك خطوط ديوارهاي باغها به پهنهي دشتي تيره و بيپايان ميپيوستند، نا گهان نوري آشكار شد. گويي ستارهاي بر زمين نشست که چشم هر جنبندهاي به آن نور خيره گشت. جوان نشست و دستي بر موهاي سرش كشيد. به تنهي درختي كه نردباني به آن تكيه كرده و فانوسي از آن آويخته بود، تكيه داد و پاهايش را بر زمين دراز كرد. اثری از تلسکوپ و ابزارهای ثبت غرور انسانی اش نبود. ديوان شمس را در جلوش گشود و زمزمه كرد:
بيگاه شد بيگاه شد خورشيد اندر چاه شد خيزيد اي خوش طالعان وقت طلوع ماه شد
ساقي به سوي جام رو اي پاسبان بر بام رو اي جان بي آرام رو كان يار خلوت خواه شد
اشكي كه چشم افروختي صبري كه خرمن سوختي عقلي كه راه آموختي در نيمشب گمراه شد
جانهاي باطن روشنان شب را بدل روشن كنان هندوي شب نعره زنان كان ترك در خرگاه شد
باشد ز بازي هاي خوش بيذوق رود فرزين شود در سايهي فرخ رخي بيدق برفت و شاه شد
شب روح ها واصل شود مقصودها حاصل شود چون روز روشن دل شود هر كو ز شب آگاه شد
اي روز چون حشري مگر وي شب شب قدري مگر يا چون درخت موسيي كو مظهر الله شد
شب ماه خرمن مي كند اي روز زين بر گاو نه بنگر كه راه كهكشان از سنبله پر كاه شد
در چاه شب غافل مشو در دلو گردون دست زن يوسف گرفت آن دلو را از چاه سوي جاه شد
در تيره شب چون مصطفا مي رو طلب ميكن صفا كان شه ز معراج شبي بي مثل و بي اشباه شد
خاموش شد عالم به شب تا چست باشي در طلب زيرا كه بانگ و عربده تشويش خلوتگاه شد
اي شمس تبريزي كه تو از پردهي شب فارغي
لا شرقي و لا غربيي اكنون سخن كوتاه شد
|