MamboLearn.com
 
 
Home arrow صفحه اصلی arrow نوشته‌ها arrow دوستی به قدمت یک درخت
دوستی به قدمت یک درخت ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده سعید جانقربان   
1388/10/28 ساعت 19:43:21

 images/stories/Haft_ORang_derakht4.jpg

دیگر خسته شده بودم و توانی برای راه رفتن نداشتم. تشنگی بیش از اندازه موجب کندی جریان خون و افزایش عرق کردن بدنم شده بود. نسیم خنکی می وزید، از همان نسیم‌های بهاری که با خود مژده باران را می‌آورند. به مقابلم خیره شدم، هنوز تپه ماهورهای بسیاری در پیش رویم بودند که همگی پر بودند از بوته‌های خار خودرو. لحظه‌ای در خودم ناتوانی را دیدم و از آب کمی که همراه خودم آورده بودم شکایت کردم. هنوز راه زیادی داشتم که به آبادی‌ای که از پیاده رویم را آغاز کرده بودم برسم.

روزگاری پیاده‌روی علاقه‌ی من بود و از هر فرصتی برای پیاده‌روی‌های طولانی بهره می‌گرفتم. عاشورای یکی از سال‌های گذشته بود که برای دیدن مراسم عزاداری روستاییان به یکی از آبادی‌های اطراف مرز استان اصفهان و چهارمحال و بختیاری رفته بودم. نزدیک به عید نوروز بود و همه جنبدگان سرمست از آمدن بهار. من هم با فرو دادن دم مسیحایی خداوندی دلم به پرواز در آمد. شور و هیجان آمدن بهار بر من چیره گشت و مرا از هدفم برتافت. تصمیمی دیگرگون گرفتم و سوار بر نسیم سبکبال بهاری خودم را به آغوش طبیعت بکر آنجا سپردم و با توشه‌ای از خوردنی و نوشدنی اندک پیاده‌روی طولانی‌ای را آغاز کردم.

 images/stories/Haft_ORang_derakht1.jpg
صبح ساعت 8 حرکتم را آغاز کردم و به سوی نقطه‌ای نا معلوم در دشت‌های بکر و زیبای آنجا رهسپار شدم. در مقابلم کوهی قرار داشت که با به رخ کشاندن اندام دلربایش هوش از سرم پراند و مرا به سمت خویش خواند. جهتم را به سوی کوه تغییر دادم و برنامه را بر این گذاشتم تا به آن برسم. تپه‌ ماهورها، چشم انداز مقابلم را بس زیبا کرده بود. دستگاه پخش موسیقی‌ام را روشن کرده و با موسیقی به حرکت خود ادامه دادم. به هیچ وجه موسیقی ساخته بشر (هر چقدر هم که زیبا ساخته شده باشد) توانایی مقابله با موسیقی زیبای طبیعت را ندارد. دستگاه را خاموش و با تمرکز بیشتری به نوای طبیعت گوش فرا دادم. آوای چهچه دم جنبانک‌های صحرایی دل انگیزترین نوایی بود که به گوش می‌آمد و با پس زمینه‌ی پیچش صدای باد در بوته‌های خار و حجم تپه ماهورها و سکوت مطلق آنجا هارمونی عجیبی را پدید آورده بود، که هارمونی‌های پیچیده‌ی باخ را به سخره می‌گرفت. بر روی تخته سنگی صاف دراز کشیدم و محو حجم آبی بالای سرم که با سفید‌ترین پنبه‌های دنیا آراسته شده بود گشتم. حدود 3 ساعت از آغاز پیاده رویم گذشته بود و هنوز فاصله‌ی زیادی تا کوه داشتم؛ به مسیرم باز ادامه دادم.
 images/stories/Haft_ORang_derakht3.jpg
 خورشید قدری از خط نیمروز بالای سرم گذشته بود که از رسیدن به کوه نا امید گشتم و پس از قدری استراحت مسیر رفته را بازگشتم. ابرهای آسمان بیشتر و بیشتر شده بودند و بوی باران به خوبی احساس می‌شد. بی شک بارانی در راه بود و من سرعتم را بیشتر کردم تا قبل از آنکه خیس شوم بتوانم سرپناهی بجوییم. آسمان بدون آنکه غرشی کند زار زار گریست و من را در لطفت مروارید اشک‌هایش فرو برد. فاصله‌ی چندانی تا نقطه آغاز نداشتم که به باغ‌های اطراف شهر رسیدم. درختی تنومد با شاخسارهای بسیار به چشمانم آمد و به سرعت در پناه بازوان برهنه‌‌ی برافراشته‌اش خزیدم. دیگر خسته نبودم و در گرمای آغوش درختی میانسال از ریزش باران لذت بردم. برای من جالب بود که همه از آفتاب به سایه سار درختان پناه می‌برند و من از باران. تا مدتی که مهمان آغوش درخت بودم با وی در و دل کردم و از آشفتگی‌های درونم گفتم. نمی‌دانم، این کارم بی‌اختیار بود و فکر کردم می‌توانم مدتی گوش‌های ناشنوای درخت را برای آرامیدن دردهایم غرض بگیرم. ولی پس از مدتی کوتاه متوجه شدم که درخت نه مرده است و نه ناشنوا. به دورش گشتم و دست بر سر رویش کشیدم او زنده بود زنده‌تر ازمن، شنوا بود شنواتر از من. از او فاصله گرفتم و به زیباییش خیره شدم. جادوی او شده بودم. تا به حال درختی به این زیبایی ندیده بودم. یک نگاه کافی بود تا مهر این موجود خوش قامت در دلت اوفتد و من... عاشقش شده بودم.اکنون سال‌هاست که هر وقت فرصتی کنم به دیدار این یار مهربان می‌شتابم. بی غل و غش‌ترین دوستی که تا کنون داشته‌ام. دوست من در تمام جامه‌های 4 فصلش زیباست و دلربا و مشتاق دیدن. بر خود می‌بالم که دیرینه‌ترین دوست دنیا را دارم دوستی به قدمت یک درخت.
 images/stories/Haft_ORang_derakht2.jpg

یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده محمد رحیمی در تاریخ 1388/11/11 ساعت 11:09:22
سعید جان زیبا بود 
قشنگ و جالب توصیف کرده ای 
 
---------------------------------------- 
محمد جان ممنون از پیام و لطفت.

نویسنده amensadegh در تاریخ 1388/11/07 ساعت 06:15:53
سلام . خسته نباشي هنرمند عزيز. 
جناب جانقربان ما راهم به ملاقات دوست عزيزتان ببريد.

نویسنده amensadegh در تاریخ 1388/11/11 ساعت 11:14:42
راستي  
اقاي جانقربان عزيز تولدتان مبارك. 
در قسمت ( در باره من) نوشته بوديد كه متولد بهمن ماه هستيد اما ننوشته بوديد چه روزي به همين خاطر تبريك گفتم. سالها سلامت باشيد. 
 
---------------------------- 
سلام خدمت یار دیرین و ناپیدا 
بسیار سپاس از لطفتون و از پیام تبریکتون. 2 بهمنی ام. شما هم سرافراز و پاینده باشید. باشه حتمامیریم فقط یادتون باشه از دور ببینیدش و نزدیکش نشید اونوقت ممکنه به رگ غیرتم بر بخوره.

نویسنده http://salavati.blogfa.com در تاریخ 1388/11/13 ساعت 12:49:42
سلام سعید جان 
چه توصیف زیبا و دل انگیزی کردید! همیشه آدمو وسوسه به حضور می کنید! 
سمفونی طبیعت و هارمونی زیبایی که توصیف کردید لذت بخش بود. 
پس یک بار مارا هم به این زیباکده ها ببرید! 
نه بدون خداحافظی نمیروم. مگه میشه دوست خوبی مثل شما را بدون خبر ترک کرد! 
موفق و پاینده باشید 
به دوستان هم سلام برسانید 
تا بعد 
بدرود 
 
-------------------------------- 
سلام خدمت دوست عزیز به قدمت یک درختم 
لطفت همیشه شامل حال ما ماست. حتما ما یه سفر طولانی با هم خواهیم داشت حالا یا هند یا آلاشت. سفری پر خطر به درون زیباترین زیبایی ها. پیگیرش هستم.
نام شما / ایمیل شما

منوی اصلی
صفحه اصلی وبلاگ
تماس با ما
دوستان هفت اورنگ
سایر منو ها
صفحه اصلي
درباره من
گالري
رويدادها
معمارستان
آرشيو
پيوندها
English Notepads
محبوب ترین ها
بایگانی
مجموعه ها

حاضرین در سایت
19 میهمان حاضرند
Advertisement
     
خروجی سایت

Mambo is Free Software released under the GNU/GPL License.
توسعه یافته توسط تیم مامبولرن
Supported By Offshore Company
MamboLearn.com