MamboLearn.com
 
 
Home arrow صفحه اصلی arrow نوشته‌ها arrow نخستین شهید راه علم
نخستین شهید راه علم ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده سعید جانقربان   
1389/03/16 ساعت 13:10:16


Giordano Bruno
صدای گوشخراش قاضی دادگاه او را به خودش آورد. نعره‌ی وی گوش هایش را کر کرد و فقط صدای سوتی در ذهنش طنین انداز شد. چهره غیر انسانی قاضی دادگاه دلش را به درد می‌آورد. هیچ نمی شنید و هیچ نمی‌دید. فقط دهان بزرگ وسیاه قاضی را می‌دید که باز و بسته می‌شود و کلمات همچون تیر های آتشین به سمتش پرتاب می‌شوند. هنوز وضعیتش را درک نکرده بود و در باورش نمی‌گنجید که در جایگاه متهمین دادگاه قرار گرفته است. بر موج‌های ذهنش سوار شد و به دور دست‌های کودکیش سفر کرد.

1548 بود که در ناپل ایتالیا به این دنیا قدم گذاشت. پدر و مادرش نام فیلیپو را برایش برگزیدند. پدرش سربازی ساده بود و همیشه از او بوی سرسپردگی به پاپ را استشمام می‌کرد. اما دوران خوش آن روزگار را به خوبی به خاطر می‌آورد. 15 سالگی‌اش همچون خاطره‌ی دیروز بود؛ روزی که برای آموزش‌های مذهبی روانه‌ی ناپل شد. آموزه‌های جدید برایش دنیایی پر از رمز راز بودند. 17 سالگی‌اش را خوب به خاطر می‌آورد زمانی که برای شناخت بیشتر خداوند به صومعه‌ی سان دومینیکو ماژوره رفت تا تحت تعلیم کشیشان دومینیکی قرار گیرد، در آنجا بود که نام جوردانو را برای خود برگزید. توهمات کشیش‌ها را با ژرفای جانش می‌پذیرفت و به آنها عمل می‌کرد. به کمال روزی که اندیشه‍ای نو در ذهنش درخشید را به یاد می‌آورد. روزی که با خواندن نوشته‌های نیکولاس کوپرنیک پی به راز و رمز کیهانشناسی برد و از مریدان وی گردید.

صدای فریاد کاردینال بلارمینه رشته‌ی افکارش را پاره کرد و او را به فضای سرد و خشن دادگاه کشاند. هنوز گوش‌هایش نمی‌شنیدند و صدای سوت در تار و پود مغزش می‍پیچید. از آنچه که در دادگاه می‌گذشت خبر نداشت و فضای تاریک دادگاه برایش باور پذیر نبود. دوباره به گذشته‌هایش بازگشت؛ به زمانی که از دنیای پر از توهم صومعه‌ فرار کرد و به دنبال واقعیات جهان اطرافش رفت. خود می‌دانست که نظراتش خطرناک است و می‌تواند منجر به مرگش شود، ولی با این حال در حرکت در مسیر برگزیده‌اش هیچ شکی به خود راه نداد. به نخستین سفر علمی‌اش می‌اندیشید؛ ونیز شهری بود که در آنجا می‌توانست بدون مزاحمت کلیسا به مطالعاتش ادامه دهد. از آنجا به فرانسه رفت و توانست نظر هنری سوم، پادشاه فرانسه را به خود جلب کند. آنجا بود که برای تمام توهمات کشیشان پاسخ‌های علمی یافت و دریافت که مسیحیت دورانش، دینی است شکل گرفته بر پایه های بی خردی. به فلسفه روی آورد و بیشتر و بیشتر خود را غرق مطالعاتش کرد. خاطره‌ی کتاب‌هایی را که در فرانسه نوشته بود لبخند غرور آمیزی بر لبانش نشاند. به ناگاه با صدای برخورد چکش دوباره به فضای دادگاه بازگشت.

"آقای جوردانو برونو شما متهم به این موارد هستید:

  • داشتن و گفتن عقاید خلاف آیین کلیسا و خدمتگذاران آن
  • داشتن عقاید نادرست در مورد تثلیث و وجه الهی و جسمی مسیح مقدس
  • داشتن عقاید نادرست در مورد مسیح مقدس
  • داشتن عقاید نادرست در مورد مراسم عشای ربانی
  • ادعای وجود چندین جهان و آخرت آنها
  • اعتقاد به تناسخ و پدیداری روح انسان در حیوانات
  • جادوگری و غیب گویی
  • انکار باکرگی مریم مقدس

آیا اتهامات خود را قبول داری؟"

 

لبخندی بر لبان جوردانو نقش بست و از فرومایگی دستگاه عدالت سر به زیر انداخت. به تمام این اتهامات ساختگی خنده‍‌ای تلخ کرد. به خوبی می‌دانست که تمام این اتهام‌ها فقط به خاطر نظراتش در مورد ساختار جهان و انکار ساختار زمین مرکزی بطلمیوسی است. می‌خندید از آن جهت که جیره خواران پاپ حتا جرات آن را نداشته‌اند که اتهام واقعی وی را در دادگاه بیان کنند. می‌خندید چرا که دریافته بود که خود خادمان کلیسا نیز به نظریات خود مطمئن نیستند و از سر نادانی یا لجبازی این دادگاه نمایشی را به راه انداخته‌اند. سر به زیر دوباره به گذشته بازگشت.

یادش به 120 مقاله‌ای که در رد نظریات علوم طبیعی ارسطو داده بود افتاد. به زمانی که مجبور شد به آلمان و سپس به انگلستان سفر کند. تمام لحظه به لحظه‌ی سفرش را به خاطر می‌آورد. لحظه‌ی شیرین کشف روابط کیهانی دوباره لبخندی را بر لبانش نشاند؛ لحظه‌ای که پی به نسبی بودن تمام فضای کیهانی برد و با تمام وجود نادرستی نظریه‌ی ارسطو در مطلق بودن آفریش را در پیش چشمانش دید. دریافت که زمین مرکز عالم نیست بلکه سیاره‌ی کوچکی چون سیارات پنجگانه‌ی دیگر است که همگی به دور خورشید می‌گردند و خود خورشید نیز ستاره‌ای معمولی همچون دیگر ستاره‌های آسمان است که هر شب آنها را می‌بینیم.

صدای فریاد کاردینال بلارمینه دوباره او را به خود آورد؛ "آیا این عقایدت را انکار می‌کنی؟ اگر انکار کنی شاید موجب رافت دادگاه عالی کلیسا شوی. آیا انکار می‌کنی؟" جوردانو چشمانش را به چشمان کاردینال دوخت و از با کلامی کوبنده گفت:" شما این جملات را با ترس بیشتری از من که آنها را دریافت می‌کنم بیان می‌کنید!" از این جمله‌ی پرمعنای جوردانو چهره‌ی کاردینال برافروخته شد و با نعره‌ای گوش خراش فریاد برآورد: "اورا به اشد مجازات محکوم می‌کنم!"...

چشمانش کبوترانی را که بالای سرش در حال پرواز بودند، دنبال می‌کرد. حتا درخشش خورشید هم نمی‌توانست جلوی نظر بازی‌اش را بگیرد. صدای خواندن پرندگان در لابلای درختان بعد از 8 سال زندانی در سیاهچال‌های تاریک کلیسا برایش همچون موسیقی بهشتی بود. رنگین کمان زیبایی که ارمغان شبنم اشکش بود این زیبایی را دوچندان می ساخت؛ آخر مدت ها بود که از دیدن زیبایی طبیعت محروم شده بود. سرش را پایین آورد و به چهره‌ی تک تک انسان‌هایی که دورتادورش حلقه زده بودند نگاهی انداخت. خواست حرکتی کند ولی نتوانست؛ خیلی محکم به دیرک چوبی بسته شده بود. چهره‌ی پرازحماقت انسان‌هایی را که برای لذت بردن از اجرای حکم اعدام در میدان حلقه زده بودند دلش را به درد می‌آورد؛ کسانی که آمده بودند تا مرگ مرتدی را که اندیشه ی منحطش کلیسای مقدس را  به لرزه انداخته بود از نزدیک ببینند و برایش آرزوی دوزخ برین کنند. کسانی که مطمئنن نه از نظرات کلیسا خبر داشتند و نه از نظرات جوردانو. همه آمده بودند و عده‌ای نیز با سنگ و آشغال. صدای زشتی بر میدان بازار رم طنین انداز شد: "آقای جوردانو برونو شما به خاطر اتهامات وارده به اشد مجازات، که مرگ در شعله‌های آتش است، محکوم شده‌اید؛ باشد که مورد رحمت خداوند متعال قرار گیرید" صدای همهمه‌ای در میان جمعیت برخواست. جوردانو هنوز آن لبخند همیشگی‌اش را بر لبان داشت. خواست چیزی بگوید، از یافته‌هایش، از جهان بی اندازه بزرگ اطرافش، از زبونی و کوچکی انسان در برابر آفرینش ولی ناگهان زبانه‌های آتش از دورو برش به هوا برخواستند و جوردانو را به همان حرارتی که ناشی از اشتیاقش به کشف جهان بود، رساندند. از پشت شعله‌های لرزان آتش به چهره‌ی همان انسان‌های سادلوحی می‌نگریست که با سنگ و آشغال از او پذیرایی می‌کردند و همچنان لبخندش را بر لبانش داشت. سرش را بلند کرد و به آسمان نگریست تا اینکه همه چیز برایش همچون آسمان روشن و پاک گردید.

Giordano Bruno

بیش از 400 سال است که از شهادت جوردانو برنو (1600- 1548) نخستین شهید راه علم می‌گذرد. جوردانو نخستین مذهبی‌ای بود که به اندیشه‌های خلاف واقع کلیسا پی برد و جانش را بر سر آن نهاد. اگرچه مدتها بر اثر فشار کلیسا نظرات جوردانو برونو کم رنگ شدند ولی از قرن 18 دوباره وی به عنوان فیلسوف و کیهانشناسی مشهور در میان جوامع علمی برای خود جای باز کرد. رنه دکارت از فیلسوفان مشهوریست که تحت نظریات برونو دیدگاه‌های فلسفی خود را بیان نمود. امروز ما می‌دانیم که زمین سیاره‌ای کوچک است که همراه با 9 سیاره‌ی دیگر به دور خورشید می‌گردد و خورشید نیز ستاره‌ای متوسط است در میان میلیاردها میلیارد ستاره‌ی جهان هستی و انسان موجودی است کوچک که نمی‌تواند تصوری از بزرگی جهان داشته باشد، حتا اگر به مذهب نیز مسلح باشد.


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده درنین/http://manhamandorn در تاریخ 1389/03/22 ساعت 20:20:09
سلام 
 
بهترین ها 
 
 
-------------------------- 
 
سلام 
 
سپاس

نویسنده درنین/http://manhamandorn در تاریخ 1389/03/22 ساعت 20:20:55
سلام 
 
ممنون از لطف و توجهتون. 
 
بهترین ها 
 
------------------------- 
 
سلام 
 
خواهشم می کنم من هم از شما سپاسگذارم

نویسنده عباسعلی زورو(یی در تاریخ 1389/03/22 ساعت 20:24:16
باز شد دیده شد و پسندیده شد! 
آدم یه جورایی به گریه می افتاد،راستی یه تحقیقی درباره ی اولین شهید طنز هم بکنید بد نیس!نمی دانم فرخی یزدی ست یا میرزاده عشقی یا... 
 
--------------------------- 
 
درود و صد درود 
سپاس که سر زدید. دیگه سرتون که شلوغس و اینا. امیدوارم کردی خوسحال میشم که این پست تاثیر خودشو بگذاره. والا مارو با طنز پردازا در ننداز که همین کاریکاتور برا هفت پشتمون بسه.

نویسنده حاج نوید صلواتی در تاریخ 1389/03/22 ساعت 20:29:03
سلام سعید جان 
حال و احوالت چطوره؟ 
چه نوشته غریب و زیبایی بود . احساس نزدیکی فوق العاده ای به آن کردم . شخصیت فوق العاده ای را شاهد بودم که در اوج جهالتها و نفهمیها چطور عمل کرده است ... 
من که این هفته آمده بودم و هر کدام به طرفی بودید!! به هر حال سعادت یار نبود! 
مگه میشه ما شمارا تنها بگذاریم؟!! خیلی دلم برایتان تنگ شده است و همیشه به یاد روزهای زیبا و دل انگیزی که در کنار هم بودیم هستم. 
مزاحم نباشم . به امید دیدار هر چه زودتر 
روح و جسمت در بینهایت 
 
-------------------------- 
 
درود به نوید عزیز 
 
سپاس از اینکه بهم سر زدی. از نظر لطفی که داری ممنونم. هنوز هم همون جهالتها وجود داره و هنوز هم ما شاهد همون دوران مخوف قرون وسطا هستیم این بیشتر دردناکش می کنه. 
بله شنیدم اومدی اصفهان و خبری ندادی. دل تنگتم بازم بیا ببینیمت. 
از دعایی که در حقم کردی بی نهایت سپاسگذارم.

نویسنده نصفهان در تاریخ 1389/03/31 ساعت 17:53:27
درود 
45 حلقه طنز نصف جهان,چهارشنبه 2 تیر 1389 ساعت 5 عصر در خانه هنرمندان  
اصفهان واقع در چهار راه آبشار برگزار خواهدشد. 
http://nesfahan.bhogfa.com 
بدرود

نویسنده محمد رحیمی در تاریخ 1389/04/03 ساعت 10:39:12
سعید جان 
چقدر میشه وقایع این داستان واقعی را با حال و روز انسان در این دوره تطبیق داد! انگار نه انگار که صدها سال از آن دوره سیاه جاهلیت حکومت دین سرکش در دست انسان ای نادان بر انسان ها میگذرد. 
خیلی زیبا و جالب بود. 
 
------------------------------- 
 
درود به محمد عزیز 
کاملن درست میگی. بشر در ظاهر هرچقدر که پیش بره هنوز هم همون مظاهر جاهلیت وجود خواهد داشت و از همه بدتر هنوز احمق انسان هایی خواهند بود که عدی بتوانند با حربه ی دین بر آنها تاثیر گذارند و آنها را به ساز خود برقصانند و نظرشان را با کمک آنها بر همه تحمیل کنند. به قولی کمشون هم زیاده. 
ممنون از لطف و نظرت

نویسنده everlasting bouquet در تاریخ 1389/04/15 ساعت 20:49:49
همیشه سبز باشی 
 
--------------------- 
 
ممنون از لطفتون شما هم همیشه سبز و پیروز باشید.

نویسنده نیوشا در تاریخ 1389/04/15 ساعت 20:47:39
سلام سعیدجان 
آثارت وکلا وبت معرکه است 
واقعا از آشناییت خوشحال شدم 
www.godtime.blogfa.com 
 
------------------------------------ 
 
سلام 
ممنونم از نظر لطفی که داری بسیار سپاسگذارم. من هم از آشنایی با شما خوشحالم

نویسنده فریدون در تاریخ 1389/06/08 ساعت 05:49:23
کارتون حرف نداره 
 
-------------------------- 
 
بسیار سپاسگذارم شما لطف دارید
نام شما / ایمیل شما

منوی اصلی
صفحه اصلی وبلاگ
تماس با ما
دوستان هفت اورنگ
سایر منو ها
صفحه اصلي
درباره من
گالري
رويدادها
معمارستان
آرشيو
پيوندها
English Notepads
محبوب ترین ها
بایگانی
مجموعه ها

حاضرین در سایت
6 میهمان حاضرند
Advertisement
     
خروجی سایت

Mambo is Free Software released under the GNU/GPL License.
توسعه یافته توسط تیم مامبولرن
Supported By Offshore Company
MamboLearn.com