|
نویسنده سعيد جانقربان
|
|
1388/08/15 ساعت 16:08:41 |
 |
|
اگرچه زنده رود آب حيات است ولي ابقاي ما از اصفهان به
پس از گذشت بيش از 8 ماه از خشكي زاينده رود سرانجام اين شاهرگ هستي بخش شهر اصفهان دوباره به جريان افتاد و ملتي را غرق در شادي كرد. مدتها بود كه چنين شادياي از شهر ما رخت بربسته بود، اين شادي از ژرفاي درون بود و نه براي زنده باد يا مرده باد شخصي، تنها براي روان شدن آب زندگي در شريان يك شهر؛ شهري كه مدتها غبار غم و ماتم آن را به مرده شهري تبديل كرده بود؛ شهري كه هر روز شاهد دعواهاي زشت و زننده ميان مردمي كه چهرهشان خسته و خموده از مصايب روزگارشان بود. كافي بود كه در خيابان به شخصي بگويي كه چرا اينگونه ميكني و يا در رانندگي جلوي زرنگ بازي كسي را بگيري، آن وقت بود كه اگر آماج مشت و لگد نميگشتي، تمامي آن دشنامهايي را كه تا بحال در زندگيت نشنيده بودي، در لحظهاي ميشنيدي. مردم ديگر مردم نبودند، تنفر شهر را و چركي و سياهي وجود همه را گرفته بود؛ مردم دلمرده بودند.
|
ارسال یادداشت (5یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
نوستالژي در نتهاي يك ساز چوبي |
|
نویسنده سعيد جانقربان
|
|
1388/08/03 ساعت 07:10:47 |
|

|
"كوههاي سر به فلك كشيدهي سبز كه سر همگي آنها با پنبهي ابر يريده شده بود؛ بوي نم باران كه از همه جا به مشام ميرسيد، هزاران كوه سرسبز وارونهاي كه در قطرات آب مانده روي شيشهي ماشين چشمانم را لوچ ميكرد و جادهي آيينهاي كه به كوه بلند پر درختي، كه بلنداي آن تمام آسمان را پوشانده بود، منتهي ميگرديد و ...." همهي اينها تمام آنچيزي بود كه به ناگاه از ذهن من گذشت. زيباترين خاطرهي كودكيام كه با شيندن موسيقياي دل انگيز مرا مدتي مشغول خود كرد.
من يكي از شيفتگان موسيقيام و روزي دست كم بايد 1 ساعت موسيقي گوش دهم تا آن چركي بازمانده از روزگردي را از وجودم بپالايد. موسيقي زياد گوش ميكنم از رومانتيسيسم قرن 16 گرفته تا اكسپرسيونيسم الكترونيك و آكوستيك قرن 21؛ ازموسيقي سنتي-عرفاني شرق گرفته تا موسيقي مدرن و پست مدرن غرب. هركدامشان به من حال و هوايي خاص ميدهند كه به فراخور فضايشان آنها را ميشنوم. ولي در ميان اين همه آثار موسيقايي موجود و آهنگسازان مختلف نميدانم چرا اينقدر به سازهاي ابوآ و هورن انگليسي علاقمندم. هر موسيقي كه با اين دو ساز اجرا شده باشد، حال كار هر استاد موسيقي كه باشد، تاثير رواني ديگرگونهاي روي من ميگذارد و حسي عجيب و دلتنگياي غريب در من پديد ميآورد. مدتها دليل آن را نواي روحاني اين دو ساز ميدانستم كه ميتواند به عمق جان آدمي نفوذ كند و او را به فراسوي معاني پرواز دهد؛ ولي روزي بر من ثابت شد كه اينچنين نيست. |
ارسال یادداشت (2یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
نویسنده سعيد جانقربان
|
|
1388/07/15 ساعت 20:42:02 |
|
|
والله كه شهر بيتو مرا حبس ميشود
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
زين خلق پر شكايت گريان شدم ملول
گويا ترم ز بلبل اما ز رشك عام
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
گفتند يافت مينشود جستهايم ما
|
آوارگي كوه و بيابانم آرزوست
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
آن نور روي موسي عمرانم آرزوست
آن هاي هوي و نعرهي مستانم آرزوست
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفت آنك يافت مينشود آنم آرزوست |
| چندي پيش با دوستي عزيز به كوه صفه رفته بودم، شب هنگام بود و ستارگان در آسمان سوسو ميزدند. جيرجير بر هم ساييدن زيور بانوي شب به هنگام رقصش، فضاي شب را پر كرده بود. خلوت بود و قويي هم پر نميزد. در قسمت انتهايي پارك كوه، زميني گسترده است كه با شيب ملايم به چشم انداز خيره كننده شهر ميپيوندد. جايي دنج كه آدمي ميتواند بدون هيچ دغدغهاي دمي با خود خلوت كند. چشم انداز شهر زيبا بود و روشناييهاي شهر همچون بازتاب آسمان بر زمين مينمود. مسجد مصلي نيز بر اين پهنهي پرغوغا ورم كرده بود و چشمم را آزار ميداد. مدتي به اين منظره خيره شدم. حسي عجيب در من مرا به اين چشم انداز پيوند ميداد. بيدرنگ ياد اثر مشهور ونسان ونگوك، تابلوي آسمان پر ستاره افتادم. آري اين چشم انداز بسيار شبيه به آن تابلو بود. |
ارسال یادداشت (3یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 بعد > آخر >>
|